قصهً ماديان چـل کـُرّه
قصهً ماديان چـل کـُرّه
(راوي: علي محمد دالوندي، متولد 1310 ش. ساکن بروجرد)
يکي بود يکي نبود. در عهد قديم پادشاهي بود که سه دختر و سه پسر داشت. وقت مرگ به پسرها وصيت کرد که هر کس با هر شکلي آمد خواستگاري خواهرهايتان، هر چه بود و هر که بود به او بدهيدش تا ببرد.
مدتي از مرگ پادشاه گذشت؛ قلندري وارد شهر شد و آمد خواستگاري دختر بزرگ شاه. برادران گفتند ما دختر به قلندر نمي دهيم. اما پسر کوچک گفت بايد به وصيت پدرمان عمل کنيم. خلاصه دختر را دادند به قلندر و او عقدش کرد و رفت.
ماند تا مدّتي ديگر. ديدند اين بار يک شيري آمد خواستگاري خواهر دوم. باز برادران بزرگتر گفتند ما دختر به شير بدهيم؟ نه نمي دهيم. باز برادر کوچکتر گفت اين وصيت پدرمان است. خلاصه دختر دوم را هم دادند به شير. او هم عقد کرد و بلند کرد و رفت.............
لطفا ادامه مطلب را مشاهده کنید...........
با سلام